سفربه سرزمین عاشقانه ها - قسمت چهارم
ادامه مطلب ...
من...حواترازحوا
* * *
درجام می آویختم ، اندیشه را خون ریختم
با یارخود آمیختم ، زیرا درون پرده ام
(مولانا)
ازشوق لبریزم...
ولبریزتر، وقتی آنقدرسبک می شوم که می توانم باهرنسیمی به آسمان بروم
می توانم پرواز کنم ، می توانم تا ته دنیا بدوم ، می توانم فریاد بزنم ...
آی ی ی ی ی مردم !!!
من عاشق شده ام انگار ...
آخر ...
امشب نمازم را در مسجدی خواندم که بوی عشق می داد
و محرابی را دیدم که جز او هیچ کس برآن نماز نخواند ونخوانده که اگر
می خواند موازنه هستی بهم می ریخت!
من امشب درجایگاه آدم ایستادم و ذکری را که جبرئیل به آدم آموخت تا بگوید
و خدا توبه چندین ساله اش را بپذیرد ، گفتم !
من امشب کنار دربی نماز خواندم که گفتند روزی آخرین معشوق از این درب
وارد مسجد خواهد شد و دورکعت نمازی که چشمانمان از تاری اشک دیگر
چیزی ندید !
گفته اند و ما شنیده ایم فقط !
اما فقط در نفس کشیدن آن هواست که نفس به شماره می افتد
گویی تکه ای از بهشت را به زمین آمده ...
لمسش کن
اینجا مسجد کوفه است !!!
نجف - 21 آبان 1390
ادامه سه شنبه
سلام..
((و اگر دیر رسیده باشی؟)))
خیلی مواظب خودتون باشین..هر جا که حس پرواز داشتی منم یاد کن..
راستی معنی کامنتی که برام گذاشتینو نفهمیدم
درود بسیار بانوی مهربان...
چقدر عالیست این سفرنامه... هرچه بگویم کم گفته ام به خدا...
برای پست جدید به این سفرنامه لینک خواهم داد... واقعا مرحبا.
سلام عزیزم..
واقعا هم همینطوره.. ما فقط شنیدیم و شنیدن کی بود مانند دیدن..
با این نوشته ها حس عجیبی پیدا میکنم..
یادش بخیر هتل ما توکوفه بود به همین خاطر زیاد رفتیم مسجد کوفه...راستی خاطرات من رو هم از این سفر خوندی؟
باز هم بگو...
همه رو ... تا روزی که برگردم
از بین همه ادمایی که رفتن کربلا معدود ادمایی بودن که شنیدم توی شب مسجد کوفه بودن...
من هم شب مسجد کوفه بودم با اینکه دیگه هرگز کربلا نمیرم اما اگه یه روزی بهم بگن به کدوم زمان دوست داری برگردی میگم شبی که مسجد کوفه بودم...
خوشحالم که این احساس مشترکه
هیچی بهتر از احساس سبک نیست. تجربه فوق العاده ای بوده...همش احساس ناب...
خوش بحالت
دلم هوای اونجارو کرد...
انگارسیرندیدمش...